![]() |
![]() |
|
| لطفا برای آشنایی بهتر با مطالب از آرشیو موضوعی استفاده کنید. |
|
صدای دارکوب ، شلیک سربازان ، رم گرازان ، به خاک افتادن جثه های ناتوان ، تاریکی اعماق جنگل ، درختان بلند و تنومند ، تبر مزدوران ، لرزش لانه کبوتر ، نعره شیران ، جرقه فتنه نامردان ، آتش سوزان و باد سرگردان ، خاک بستر ، خاکستر ساکنان این انبوه تا دی روز سبز در هوا غلطان ، تیرها و نیزه ها در آسمان چرخان ، سینه پرندگان به سرخی دل نشان . . . . کدامین سنت دیرینه این زمان مدور کند بدعت سیه چشمان روزگار ما را بیان ؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 20:3 توسط حامد |
|
|
بودن برای دوست داشتن ، کوله بار رفتن و دور شدن ، خالی از دوستی هاست. پس هر رفتنی تنها غبار است. دوستی ، ته نشین مکان ها ست ، آنچه شناور زمان است، دوستی نیست، نشاط زودگذر یادآوری طعم خاطره است، آنگونه که خود می سازیم. . . به خاطره اعتماد مکن. باز آی. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 15:31 توسط حامد |
|
|
لا لا لا لا گل پونه پدر رفته ، کیه خونه؟ مامان مونده با تنهایی با یک دنیا شکیبایی لا لا لا لا چقدر خوبه با هم باشیم تو یک خونه مامان تا صبح بیداره سرش سنگین ، دلش خونه
بخواب ای قند مهتابم برای توست که بی تابم گل پاییز من لا لا لا پدر دیگه میاد حالا پدر دوره ، ولی این اینجاست خودش اونجا ، دلش اینجاست پدر میگه : دلم تنگه آره راست میگه دل تنگه ولی عمرم ، گل ماهم منم خستم ، پر آهم پدر شاید یادش رفته تو و من تا دل شبها می خونیم ذکر یا الله همه روزها و هر هفته تا اون هم باز برگرده با یک دنیا گل خنده
لا لا لا لا قشنگ من بیا نزدیک تنگ من بیا ماهم بگیم با هم پدر من چشم در راهم.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 18:34 توسط حامد |
|
|
بدست من مگر چیزی ایست؟ خمره ای ، خلعتی ، جامی طلا ؟ ....... این که ابریقی است. چنان بهت و ملنگ است این نگاه تو چو گویی سکه ای از دست غار خوابی فتاده ، که نقش سال های دور ، بر آن بسته و هر رویش نشان از تاج زرین ، برجسته نه ...، ابریق است این ، ابریق برای شستن زنگار یک سر ، یک دل و دنیای ای کاش آرزوهایم .
ای دریغا ماهی رنجور و خسته ، که در اندک خمار چشمهایم ، نزدیک قیلوله ، از تنگ جسته. همی دانم که زین پس فانوس نیست کارسازم که من خویش را گم کردم . به دست خویش دادم من به هر آبی امیدی را.
نگفت آن لحظه آن داروغه شب تا سحر، نه ، تا ابد هست که ای یارو کارت چیست ؟ بارت چیست ؟ چنین ولخرجی و اهدا عمر از کیسه کیست ؟ وزیری ؟ حاکمی ؟ مادر توست سوگلی ؟ پدرت کیست ؟
چه گویم ؟! دگر ایستادن جایز نیست. کناری رو. بقدر شستن اینها که گفتم یک ابریق آب کافیست؟ هنوزم هست ، نگاه تو چنان مستی که خود را مست می پندارم. برو ، رد شو ، بجنبان هیکل از پا نحیف و از شکم انبان و از سر خالی ات را. . . . . . آه ..... آیینه باز هم تو؟؟؟؟؟
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 19:15 توسط حامد |
|
|
هنوز چیزی از مهتاب مانده بود ، که پرنده پرید . هنوز سرو بلند حیاط به خواب ایستاده بود ، که پرنده پرید . هنوز موج باله های ماهی کوچک حوض ، به انعکاس دیواره نرسیده بود ، که پرنده پرید . هنوز تن پرنده به ارتفاع آسمان خو نگرفته بود ، که پرنده پرید .
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 19:15 توسط حامد |
|
|
تلق ، تلوق ، تلق ، تلوق ، این صدای سم اسب من است . اسبی سپید ، اسبی سرکش ، با گام های بلند ، اسب آرزوها.
تق ، تق تق ، تق این صدای پای سوار من است . سواری سپید ، سواری سرکش ، با گام های بلند ، سوار آرزوها. . . . . . کیستم من ؟
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 20:22 توسط حامد |
|
|
خاطری باید تا خاطره ای خوانده شود . . . غیر از آن ، این همه جست و گریز واژه ها این همه پست و نشیب یادها عکس ها ، خاطرات ، حرف ها فهم دوستی ها و فر نام ها اضطراب گوش موش و بوسه پیغام ها آن نگاه ها ، دل سپردن به خدا در تشویش ها نه ، سود من نیست گفتن این چیزها خاطری باید برای خواندن خاطره ها .
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 12:30 توسط حامد |
|
|
درفضای فقاهت ، من مختصر بودم در فضای ایمان مشروط ، من مختصر بودم در میان اوراق کهن نمای تازه نوشت کتاب رسالت شان سخنی از پیامبر من نبود و در بسیاری مزارگان قدیسین حکومت یار هیچ سنگی به نام روحانی مرده ایمان من تیشه نخورد هیچ کس محراب را در آرزوی معراج سر به سجده نگذارد و نگاه آسمانی در تراکم سیاهی مشرکانه چاهی کور ، ره گم کرد فضا ، فضای زایش تکلیف بود و وظیفه و مکلفان به نوبت در انتظار مهر اجتهاد و عرفان در پس وجب های نا تمام و نا آلوده کودکی قلیل ماند و طهارت جاری سنت چیزی از نجاست محکوم آن کم نکرد و من باز مختصر بودم آه ، ای خدایک مهجور من چگونه در برابر بت های در پس نقاب واحد یکتاگری مرا در بر خواهی گرفت؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 12:18 توسط حامد |
|
|
شب ، کبود و از کابوس لبریز روشنی پیاپی آسمان ، و آنگاه صدایی که به هیئت آوا نشاید گفت . مهیب اما ، غرشی هراس انگیز ، انفجار صوت گویی . آتش غضب خدایگان آسمان است شاید . هشداری از برای زمینیان ، نعره ای از بند بند استخوان ، بی ترحم چرکین از خشمی سرخ ، به نگاه پر پیرایه شان ، بر دامن ناموس خویش ، باران من و پنجه های منقبض ترس ، اضطراب نا منظم نبض و گشادی مردمک ها به هراس انتظاری گنگ ، در پس این رستاخیز زودرس . وزمان در حیرت این اتفاق ، مبهوت و بی حرکت . . . . . صبح ، پر از لذت کش آمدن اندام وار یک رویا زمین در خواب ، موج ها رام ، درختان خسته و از پا فتاده ، آرام .
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 11:24 توسط حامد |
|
|
روز خوبی نخواهد بود، روزی که آلباتروس ها به لجنزار ها خو کنند و پروانه ها به کنتراست نقش و رنگ بالهای خویش و پهن الاغ ها بنازنند. روز خوبی نخواهد بود، روزی که قمری ها از فرط لاقیدی، تن به چرخ ماشین ها بسپارند. هرگز، هرگز روز خوبی نخواهد بود، روزی که غازها عبور از آسفالت داغ جاده را به پرواز از فراز آن ترجیح دهند. روزی که گاوها سر به زیرتر از همیشه، بی واهمه از مسموم کردن زمان ، در میان زباله ها، کارتن های شیر خشک را نشخوار کنند. نه، روز خوبی نخواهد بود، روزی که سگ ها وفاداری را ، به قیمت پوست فاسد مرغی، از دستی غریب گاز بگیرند. روزی که دیگر میوه ، معراج درخت نیست، نطفه ناخواسته اجبار تکنولوژی است. بی شک آنروز، صلح پرنده سفید نخواهد بود، همانروزی که از زیتون، دیهیم بسازند. روزی که از پس پنجره آن، عرفان آدمی را سرگرم دلالی کاخهای بهشت، در ازای زمین های بایر این دنیا ببینی، بی آنکه هیچ دانه تسبیحی بی ذکر رد شود. آنروز،امروز روز خوبی نحواهد بود. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 10:19 توسط حامد |
|
|
مهتاب که نباشد، نه دره عمیق است و نه کوه سترگ نه پستی دشت خبر از رسیدن مسافر فردا را بفریاد تواند خواند، نه پهنه رود اصالت طغیان خویش را یارای باز گفتن دارد. مهتاب که نباشد جاده جنینی است پیچیده به ناف ظلمت و نادان موج های کرنشگر، به پای هر غریبه. هم از آن روست که دسترنج ما جولانگاه سم گرازان جن پای می گردد. پاره پاره به دندان هیبت زشتشان دریده می شود، سینه پوشالی نگاهبان مزرعه مان به گاه پیری، که شانه هایش صفه امن مرغان خسته از راه است، تا دلخوشی ما به دک کردن دله دزدان دون. بی حضور مهتاب، رهزنان پشت خم، سرازیر از شکاف تاریکی، شبروان به سر اندیشه تاراج زندگی اند، شانه به شانه گرازان فتنه. میان من و تو و مترسک چه تفاوت؟ تمامی به سیاهه یکسان، گاهی که مهتاب نباشد. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 20:12 توسط حامد |
|
|
سیصد و شصت وپنج روز را عجولانه سپری می کنیم تا سیصد وشصت ششمین روز از پس آنرا نو روز بنامیم.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 19:51 توسط حامد |
|
|
نوروز اولین و آخرین تکه از افتاب است که هیچ کس سعی بیهوده در نگهداشتن آن نمی کند ، بلکه همگان می خواهند آنرا به یکدیگر هدیه دهند.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 19:51 توسط حامد |
|
|
سکوت معنی دار تاریکیجنگل، و بعد دارکوب تق تق تق تق تق تق تق کیه؟ منم،مادرتون،درو باز کنین اگه راست میگی دستهاتو نشون بده
بفرمایین ،اینم دستهام همون دستهایی که یه عمر تر و خشک ات کرد گه ات رو شست تا پا بگیری حالا تو روم بایست
بایست،می گم همونجا که هستی بایست، ایست وگرنه شلیک می کنم بنگ بنگ، چراغ ها روشن
اون چیه دست ات بگیر بالا دیگه هنوز که سرت پایینه با شما هستم،وقت امتحان تمومه
تموم شد،واقعا تموم شد کی فکرشو می کرد ای خدا،آخه چرا ؟ چرا آقام باید بمیره
کاشکی من مرده بودم،تا این وضع رو تحمل نمی کردم این چه حرفیه می زنی زن؟ کسی که می خواد مادر بشه باید دردش رو هم تحمل کنه دیگه. یادته خدا بیامرز ننه جونت چقدر آرزو داشت ببیندش
آرزو داره با این تصمیم سرنوشت خودش رو رقم می زنه به عنوان راهنمایی عرض می کنم: نیاز داره تا دور و برش آرامش باشه
یک مکان بی صدا، پر از سکوت و جنگل، و بعد دارکوب تق تق تق تق تق تق تق .
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 12:27 توسط حامد |
|
|
تالاپ، تالاپ کودک نه ماهه خندید تکه ای سنگ در برکه تالاپ، تالاپ کودک نه ماهه خندید قطعه ای الماس در برکه
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 11:19 توسط حامد |
|
|
محدودیت آزادی می سازد ساختن اندیشه آزادی که فراتر از آن حدود است وخود در تحدیدی دوباره از محدودیتی نو دیگر بار گسترش ذهنی آزادی ورای آن و دوباره نیز هم ... .
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 14:25 توسط حامد |
|
|
دوست فراموش شده من ، آشناترین گمشده شعرم سلام روایت فراموشی تو، داستانی است ساختگی، پرداخته ذهن مشوش کلاغها، آنهنگام که چه وقیحانه از فراز درختانی که از تیررس نگاه من نیز بدور بود امواج بالهای سیاهشان را به پیکاری نابرابر به هیجان نبض تو می کوبیدند و تو پنداشتی که .... آری، من بودم و به گمان خویش در انتظار تک شکوفه های جسوری که زمستان را برای خودنمایی برمی گزینند. آنچنانکه پیکان تیز پره های خورشید در نازکی به شکستن رسید مرا یافتند، در میان باغ همیشه سبز گناه ، پشت داده به درخت میوه معصیت . و این چیزیست که ایشان می گویند، پر بود از درختان خطی، به صف ایستاده، آرایشی که با فطرت درخت منافات دارد و با روح من نیز. واین چیزیست که من می گویم. این برای اینست که اینجا همه باید برای لمس شبنم،بوییدن نور یا چشیدن پیمانه ای محبت به انتظار بنشینند. و این چیزیست که ایشان می خواهند. و این چیزیست که تو می گویی: فراموش شده ام. که من خود در فراموش خانه ذهن های بی خاطره گرفتار بودم. خسته از فریاد واز کلام به قلم پناه بردم و به شیطان، در هجمه وسوسه های کفر آمیزش، از انسان، در تظاهرات شرم آور زاهدانه اش . شاید رنجش احساس در بسیاری کلمات، تاثیر معنا در بی کلامی را دو چندان کند که نزول معنا به کلمه با سقوط آدم از بهشت برابر شد. این چیزیست که من می دانم. و چون چنین شد ، چشمانم را به اضطراب باز کردم نور زننده کابوس جاری واقعیت پلکهایم را فشرد. پس به لذت خود خواسته فراموشی، یا گریز از مهلکه ای دیده ام رااز تصاویر گستاخ زندگی پنهان کردم تا وضوح حقیقت به شفافیت انعکاس گامهای زنجره ای بر آب رسد. و چه بسیار گذر نگاه خیس آب ، بی انعکاس تو، که به هدر رفت.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 12:9 توسط حامد |
|
|
سالها بود که می خواستم شاعری کنم سالها بود شاعر بودم، گمان می کردم مالکانه ترین احساس من در کفشهایم بود جایی که بی هیچ تردیدی پای در آن می گذاشتم و ناب ترین تصویر ذهنم، لرزش دل بود، در دیدار یک دوست، گمان می کردم مگر نه به همین خاطر است که شاعر شده ام؟ و ادامه دادم: دست کم فرصت بده تکه ای از مهتاب را بر دارم تنها به حرمت خاطره ی آن پروانه که زمزمه خاطرم بود همه وقت. گفت: قصه همین است که بود ، شاعری بود که مرد. گفتم: من همانم که سلامت گفتم، همان ستایشگر لحظات با تو بودن در ساعت رقص سکوت. گفت : گفتی اندک فرصتی است برای بودن گفت: گفتی پایان،آغاز فصل مجهول زندگی است، آری، من گفته بودم. گفتم: بگذار تا همان همیشه مجهول گمشده ذهنت بمانم، می خواهم شاعری کنم. هم به اندازه صدفی مانده بر ساحل ، پرم از موسیقی دریا، گمان می کردم. گفت، او گفت: قصه ای بود که رفت، آیینه گر بود شکست، شاعری بود که مرد، راه همین بود که هست. گفتم: شاعری بی حضور؟ بی بود؟ گفت :شاعری و بودن؟ گفتم : آخر ای دوست، من گرفتارم. می فهمی؟ می دانی؟ نه در عطش برهنگی صحرا، و نه در تمنای باکره گی جنگل، نه شهوت آسمان در من است و نه خود فرشی دریا. تنها گرفتارم، گمان می کردم. گفت: شعر است و برهنگی، حصار خود از شعر بردار، تن پوش خویش از معنا بکن. بگذار و برو. و بمان، بی وجود. ومن دیگر چیزی نگفتم. اکنون سالهاست که رفته ام، که مرده ام....
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 21:5 توسط حامد |
|
اینجا هم منزل حاکم وقت بندر سیراف یا همون بندر طاهری امروزی. این منزل یا بهتره بگم قلعه تا سال ۵۶ شمسی هم محل زندگی خاندان نصوری بوده. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 21:40 توسط حامد |
|
|
وجه تسمیه طاهری که امروزه به بندر سیراف گفته می شود دو داستان دارد اول نام دختر حاکم منطقه یعنی شیخ ناصر نصوری است. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 21:30 توسط حامد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
در تواضعی به انحنای پر پروانه می خواهم بگویم، بگویم که من شاعر شده ام.
راست می گویم، باورم کن، نیک می دانم که تنها انعطاف لبهایت اندکی زیاد می شود،می خندی به من وبدین افکار سینوسی پرشکست. اما چاره ای نداری جز اینکه قبول کنی،شاعر شده ام. سلام بعد از این قطعه ابتدایی که قسمتی از یکی از دست نوشته های خودمه، باید بگم که این وبلاگ برای من حکم یجور اعتراف رو داره که از پشت پرده وبدون ترس از شناخته شدن انجام می گیره گرچه ما با اعترافاتمون هستیم که بهتر شناخته میشیم . اعتراف به عشقهای نهان و شگفتیهای بر زبان نیامده. |
| آرشیو موضوعی |
|
احساس شاعری شاید عکاسی هنر محاطی خانه ام/ شهرم مسافر |
| پیوندها |
|
مسطوره های یک مسطوره پری خوانی اخوان ثالث گل شمعدونی لبک نی دل نوشته های پگاه |
|
RSS
|